
از میان مدادهایم ...
"سفید کمرنگ" را برمی گزینم ...
و حضورم را نقاشی می کنم ...!
و
ای کاش به زمانی برمی گشتیم
که تنها غم زندگیمان
شکستن نوک مدادمان بود ...


صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي
از در تنگ قفس
چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد
پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و
او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد
مرغكان را يك به يك مي كشت و
در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد
صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد
***
بسته بالان قفس
بي خيال
بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند
تا برون آرند چشم يكدگر را
بر سر هم خيز بر مي داشتند
***
گفتم: اي بيچاره انسان!
حال اينان حال توست!
چنگ بيداد اجل، در پشت در،
دنبال توست
پشت اين در، داس خونين، دست اوست
تا گريبان تو را آرد به چنگ
دست خون آلود او در جست و جوست
بر سر يك لقمه
يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ
اين چنين دشمن چرايي؟
مي تواني بود دوست
*****
فریدون مشیری

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از رد پای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بیخیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچهها
فقط یک نفس میتوانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان میتوانست یکریز
شبی چشمهای درشت تو را
جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را
باد و باران
از این کوچهها آب و جارو نمیکرد
اگر قلک کودکی لحظهها را پس انداز میکرد
اگر آسمان سفرهی هفت رنگ دلش را
برای کسی باز میکرد
و میشد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمیریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمیزد
اگر کوهها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد میایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر میتوانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را میتوانستم ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم...
قیصر امین پور

من که از پزمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهر در پیاله
زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
با اجازه دوست و شریکم در این وبلاگ مرضیه جونم:
میخوام از این طریق مرگ یکی از عزیزترین معلم هام رو به خونواده ی محترمشون و همین طور به همه ی دانش اموزاشون که مطمئنم به اندازه ی یک پدر مهربان ایشونو دوست داشتند تسلیت بگم...
تقدیم به روح بیکران دبیر بزرگوارم:مرحوم مهدی رجایی

نامت چه بود؟
آدم
فرزندِ......؟
من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت
نام محل تولد؟
بهشت پاک
اینک محل سکونت؟
زمینِ خاک
ان چیست بر گرده نهاده ای؟
امانت است
قدت؟
روزی چنان بلند که همسایه خدا، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضای خانواده؟
حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک
روز تولدت؟
در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق
رنگت؟
اینک فقط سیاه، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ر سمان
وزنت؟
نه آنچنان سبک که پَرَم در هوای دوست، نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین
جنست؟
نیمی مرا ز خاک، نیم دگر خدا
شغلت؟
در کار کشت امیدم به روی خاک
شاکیِ تو؟
خدا
نام وکیل؟
آن هم فقط خدا
جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟
همین.
حکمت؟
تبعیدِ در زمین
همدستِ در گناه؟
حوای آشنا
ترسیده ای؟
کمی
که چه؟
که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟
بلی
که؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه، ولی...
ولی که چه؟
حکمی چنین! آن هم فقط به یک گناه؟!!
دلتنگ گشته ای؟
زیاد
برای که؟
تنها فقط خدا
آورده ای سند؟
بلی
چه؟
دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟
بلی
چه کس؟
تنها کسم خدا
در آخرین دفاع...؟
می خوانمش، چنان که اجابت کند دعا

ببخشید طولانیه ولی باور کنید قشنگه...
پوپکم
پوپک شیرین سخنم
اینچنین فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر
اینهمه قصه شوم از کس و ناکس مشنو
غافل از دام هوس
در بر هر کس و ناکس منشین
پوپکم
پوپک شیرین سخنم
تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید
من از آن دارم بیم
کاین لجنزار تو را پوپکم آلوده کند
اندرین دشت مخوف
که تو آزادیش ای پوپک من
می خوانی
زیر هر بوته گل
لب هر جویه آب
پشت هر کهنه فسونگر دیوار
که کمین کرده تو را زیر درختان کهن
پوپکم دامی هست
گرگ خونخواره بدکاره بد نامی هست
سالها پیش
دل من
که به عشق دل تو ایمان داشت
اندرین مزرع آفت زده شوم حیات
شاخ امیدی کاشت
چشم به راه تو بودم
که تو کی می آیی
بر سر شاخه سر سبز امید دل من
که تو کی می خوانی
پوپکم
یادت هست
در دل آن شب افسانه ای مهتابی
که بر آن شاخه پریدی
لحظه ای چند نشستی
نغمه ای چند سرودی
گفتم این دشت سیه
خوابگه غولان است
همه رنگ است و ریا
همه فسون است و فریب
صید هم چون تویی
ای پوپک خوش پروازم
مرغ خوش الحان خوش آوازم
بخدا آسان است
اینهمه برق که روشنگر این صحراست
پرتو مهری نیست
نور امیدی نیست
آتشین برق نگاهی ز کمینگاهیست
همه گرگ و همه دیو
در کمین تو زیبایی تو
پاکی و سادگی و رعنایی تو
مرو ای مرغک زیبا
که به هر رهگذری
همه دیوند کمین کرده نبینند تو را
دور از دست وفا
پنهان از دیده عشق نفریبند تو را
شریعتی
مرا كسي نساخت ، خدا ساخت ؛
نه آن چنان كه " كسي مي خواست " ،
كه من كسي نداشتم .
كسم خدا بود ، كس بي كسان .
او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش خواست .
نه از من پرسيد و نه از آن " من ديگر " م .
من يك گل بي صاحب بودم .
مرا از روح خود در آن دميد .
و بر روي خاك و در زير آفتاب ،
تنها رهايم كرد .
" مرا به خودم واگذاشت " .
دکتر شریعتی
یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ...
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود
(عرفان نظر اهاری)

این ترانه بوی نان نمیدهد
بوی حرف دیگران نمیدهد
سفرهء دلم دوباره باز شد
سفرهای كه بوی نان نمیدهد
نامهای كه ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمیدهد:
…با سلام و آرزوی طول عمر
كه زمانه این زمان نمیدهد
كاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمیدهد
یك وجب زمین برای باغچه
یك دریچه، آسمان نمیدهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمیدهد!
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمیدهد
هیچ كس برایت از صمیم دل
دست دوستی تكان نمیدهد
هیچ كس به غیر ناسزا تو را
هدیهای به رایگان نمیدهد
كس ز فرط هایوهوی گرگ و میش
دل به هیهی شبان نمیدهد
جز دلت كه قطرهای است بیكران
كس نشان ز بیكران نمیدهد
عشق نام بینشانه است و كس
نام دیگری بدان نمیدهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمیدهد
ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن…نمیدهد
پارههای این دل شكسته را
گریه هم دوباره جان نمیدهد
خواستم كه با تو درد دل كنم
گریهام ولی امان نمیدهد
(قیصر امین پور)

دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطرهات طلاست
یك كم از طلای خود حراج میكنی؟
عاشقم
با من ازدواج میكنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرك میشوی و تكهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشهای كنار جعبهاش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهای كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانههای اشك كاشت.
(عرفان نظر اهاری)